تبليغاتX
هم نوایی
اینها حرف های دل منه,هر کدوم مال من نباشه اسم منبعش را زیرش می نویسم,لطفا کپی نکنید یا...با منبعش
زمین خوردگی در ضمیرم نبود

اگر در  اوج آرزوها

دستم را رهانمی کردی

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 21:30 نويسنده رویا |

آی فلانی...

نیا...

دیریست که مهر بازنشستگی را به پیشانیم زدند....

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:56 نويسنده رویا |

آی فلانی

این باغ گلی برای شیفته کردنت ندارد

تا نیامده ای برو

شاید اینگو نه رفتن ها آسانتر باشد

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:52 نويسنده رویا |

آی فلانی....

تلاش بیهوده نکن

مدت هاست که ویرانه ام

مالکانم به توافق نرسیدند

گذاشتند  به حال خود

و رفتند.......

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:49 نويسنده رویا |

آی فلانی....

وقتی می آ یی

 کمی آب بیاور

برای روز نبودنت اشکی نمانده تا بریزم....

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:46 نويسنده رویا |

آی فلانی....

آنقدر زمین خورده ام که ایستادن را فراموش کرده ام

دستی بده

مرا برای زمین خوردنی دیگر بلند کن.....

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:44 نويسنده رویا |

آی فلانی...

برای شروع بهتر است

قبل از آمدن

قصه ی رفتنت را بگویی تا عادت کنم

 

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:27 نويسنده رویا |

آی فلانی

اگر برای شکستنم آمده ای

بدان درونم را موریانه های قبلی پوک کرده اند

ضربه ای نیاز نیست

مرا تلنگری

زمین می زند.....

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:54 نويسنده رویا |

اینکه یکی اومد و شکستم غم انگیز بود اما نه اونقدر که وقتی یکی دیگه اومد که شکسته هام و وصله کنه و فهمید نمی تونه یه تیکه با خودش برد یادگاری...یکی لبخندم و برد..یکی دیگه غرورم و یکی دیگم احساسم..... غم انگیز تر اینه که الان هر تیکه ازمن پیش یکی جا مونده ...می دونی چیه؟ من موندم و فقط یه تیکه از پازل زندگیم .....اونم حراجش کردم... وجودم و...می خوام تموم شم هرچه زودتر....
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:47 نويسنده رویا |

ملالی نیست

بزن............

تبر بزن

 ریشه های این دوست داشتن

محکم تر از ضربه های بی روحت

درونم را تسخیر کرده اند

تبر بزن

که این ریشه ها

روزی سر راهت سبز خواهند شد

دوباره......

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 2:30 نويسنده رویا |

من شب ها خواب بودنت را می بینم

خواب واقعیت های گذشته م را

شاید ..........

شاید این است دلیل آن که هر روز صبح

گویی اولین روز بی تو بودن است.

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:48 نويسنده رویا |

کم کم چشمهایت هم عادت به انتظار می کنند

چشم به راه نیستی...

اما انتظار رخنه می کند در وجودت

روزمرگی می شود  ...

کم کم  عادت می کنی به نبودن

دنیا هم که بیایند 

باز هم منتظر می مانی

برای کسی که دیگر نیست 

آری باور کرده ای به نبودن ها 

به آرزوی دیدن کسی که دیگر حتی نمی دانی کیست

کم کم آرام می شوی 

پیر می شود

آری نابود شده ای......


+ تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 21:46 نويسنده رویا |

این غرور شکسته

این نه گفتن های مکررت

بهای دلتنگی های این دل بسته است

مگرنه تو آرام باش

این من بهای نداشته هایش را  می دهد.

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 23:9 نويسنده رویا |

می دانی چیست؟

سال هم نو می شود

بدون تو

مثل دل من....

می دانی چیست؟

کسی برای کسی که رفته نمی ایستد

سال هم تحویل شد

بدون تو 

+ تاريخ جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:4 نويسنده رویا |

جسارت می خواهد

نوشتن از تویی که تنها گناه زندگی ات

نخواستن من بود .

+ تاريخ یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:10 نويسنده رویا |

هیچ مردی همانند تو نخواهد بود

چرا که هیچ زنی به اندازه ای که من تورا می پرستم

  مردی را دوست نخواهد داشت.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 3:17 نويسنده رویا |

روز عشق مرا به یاد هیچ مردی نمی اندازد اما تا دلت بخواهد روزهای عادی زندگی ام را مردانی از جنس بی تفاوتی برایم خاطره سازی کردند.

هر دفعه یکی از آ ن ها را مرد من خواندم و پنداشتم تا ابد می ماند ....این که من رفتم یا او نماند مهم نیست مهم آن که با یک عالمه روز پر خاطره تنها شدم.

من بودم و مرثیه هایی برای خاطراتی که تنها سهم من از مردان زندگی ام بود

من بودم و روزهای عشقی که تنها و بی خاطره سپری شد.

از این ها که بگذریم آمدم بگویم بر خلاف آنهایی که از تنهایی در روز عشق می نالند من جشن می گیرم

قبل از آن که ثانیه هایش به تصرف خاطرات کسی در آید که روزی مرد من نام می دهم....

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 3:4 نويسنده رویا |

صدا کن مرا دیر است برای شنیدن می خواهم خاطره ام در زمین باقی بماند
+ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:2 نويسنده رویا |

می دانم نباید از تو اسطور ه ای دیگر بسازم برای اشک های بی دلیلم

می دانم که تو هم مثل هر آدم دیگری می توانی نباشی...می توانی انتخاب کنی...حتی اگر رفتن باشد.

می دانم که تو هم می توانی نخواهی کسی را ...حتی اگر من باشم

می دانم وقتی نمی شود ....نمی شود

من حتی می دانم ندیدن ها و نبودن ها کسی را نمی کشد

باز هم شده بو د کسی نخواهد و نماند

باز هم شده بود خاطرات کسی را به روزهای زندگی ام منجیق کنم

سخت است می دانم

می دانی  ؟

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:57 نويسنده رویا |

به من نگاه کن

عوض شده ام

کمی جدی تر

آرام

ضعیف و لاغر

 کوتاه تر

آنقدر که حتی دست هایم به تو نمی رسند

به من نگاه کن.....

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:13 نويسنده رویا |